روی یک پشت بام کوچک - پشت بام توالت حیاط - نشسته بود. غرق در غبار.
با صورتش که به رنگ زرد بود و بدن از حال رفته اش. صاحبش آن پایین
با حسرت نگاهش می کرد.
چند سالم بود؟ سه یا چهار سال خوب یادم نیست. بازیگوشی و سروصدای
زیادم باعث شده بود مامان ماشینکم را روی پشت بام توالت حیاط پرت کند
و بعد تهدیدم کرد.
- اگه بازم سروصدا کنی میدمت به افغانیای توی کاروون سرا ببرنت!
می دانستم اینکار را نمی کند و این فقط یک تهدید بی خود است. ولی
دلم برای ماشینکم لک می زد. باید عصبانیتش را از بین می بردم. خودم را
به بچگی زدم! رفتم و گفتم : حالا که می خوای منو به افغانیا بدی پس
میشینکمو هم بده!
مامان خندید . مرا بوسید و من دوباره به دستش آوردم.
با همان صورت زرد رنگ و غبار گرفته اش.
روی یک پشت بام کوچک - پشت بام توالت حیات - نشسته. غرق در غبار.
با همان صورتش که به رنگ زرد است و بدن از حال رفته اش. دلش برای
افغانیهای کاروان سرا و کاروان سرایی که دیگر وجود ندارد تنگ شده.
شکل یک ماشین غبار گرفته ی احمق چرخهای زندگی مضحکش را
می چرخاند و از هرچه ماشین است بیزار است.
کاش مرا به افغانیها داده بودی مامان !
+ نوشته شده توسط محمدرضا احمدي در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت
3:16 |